عبد الله قطب بن محيى

439

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

الدّين ابى اسحاق و جعل موته عبرة لكم تذكرة و عظة و تبصرة . خداى عزّ و جلّ به حكمت چنين كرده كه آدميان به تدريج ميرند ، و بعضى در نظر بعضى ، تا موجب بيدارى باقيان گردد ، امّا آدمى به حيوانات عجم ماند ، قصّاب گوسپندى را خسبانيده و مىكشد ، آن گوسپند ديگر از سر فراغت علف مىخورد ! هر كس بايد كه خود را او بيند براى آنكه عن قريب او خواهد بود و تأمّل كند كه آن دم كه او مىرفت كاروبار اين جهان بر او چه خنك بود و از گرمىها كه در آن كرده چه شرمنده و سرافكنده ، پشيمان و نادم ، مگر ياد حىّ قيوم كه آن او را در آن دم دستگيرى مىكرد ناچار تمنى داشت كه اى كاش آن گرمىها همه در اين كار بودى . چون توانستم ندانستم چه سود * چون بدانستم توانستم نبود شما كه هنوز مىتوانيد ، فرصت بر خود فوت مكنيد ، پيش از آنكه شما را نيز همين بايد گفت ! اى اخوان ! تعجب از كار آدمى نمىكنيد ، وظيفه آن بود كه آدمى نسبت مدّت بودن او در اين جهان به مدّت بودن او در آن جهان ملاحظه كند و از عمر خود به آن نسبت در كار اين جهان و آن جهان صرف كند ، مثلا اگر مدّت بودن او در اين جهان عشر مدّت بودن او است در آن جهان ، عشر عمر صرف اين جهان كند و باقى صرف آن جهان ، و شما دانيد كه چنين نسبت در عمر نتوان يافت ، براى آنكه هر نسبت كه در آن ملاحظه كند نسبت متناهى است به متناهى و نسبت مدّت اين جهان به مدّت آن جهان نسبت متناهى به غير متناهى ، و هرگز نسبت متناهى به متناهى مساوى نسبت متناهى به غير متناهى نباشد پس هيچ از عمر براى كار دنيا نمىماند و عجب آن كه آدمى هيچ از عمر براى كار آخرت نگذاشته . اى اخوان ! اين عجب است كه آدمى دنياى خود را بر آخرت مىگزيند ، اما از اين عجب‌تر نيز مىكند ، دنياى ديگران بر آخرت خود مىگزيند ! عادت اكثر دنياداران بر اين است كه قروض مردمان بر گردن ايشان باشد و ترسند كه بعد از مرگ املاك كه دارند از دست فرزندان ايشان به علّت قروض بيرون رود ، املاك را بر اولاد وقف